سلام بچه ها می خوام تو این قسمت براتون یه داستان بنویسم که خواهرم (شیدا) برای اولین بار قلم به دست گرفته و نوشته .
امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد. فقط بگم شیدا 12 سالشه.
نظرتونو در مورد داستان حتما بدین.اشکالای کار رو و همچنین قسمت های زیباش رو.
.: به نام تکنوازنده ی گیتار عشق :.
تنها ارزوی او
ستاره که با پویا زندگی بسیار ارامی داشت با یک تصادف زندگیشان به هم می خورد.
پویا از ستاره درخواست طلاق می کند.ولی پس از جواب ازمایش ها معلوم می شود که ستاره
باردار است.پویا که عاشق بچه بود دیگر حرفی از طلاق و جدایی نزد.
8 ماه بعد بچه ی انها به دنیا امد. ستاره اسم دخترش را سارا گذاشت.سارا بزرگ شد.
هنگامی که سارا 24 ساله شد پدرش در یک صانحه ی رانندگی جان باخت.
هنگامی که جسد پدر سارا در بیمارستان بود . او همراه مادرش برای گرفتن جسد پدر به بیمارستان
می روند. سارا که بسیار غمگین بود مرگ پدرش را باور نمی کرد.
وقتی پیکر بی جان پدرش را دید شیون سر داد. در این هنگام حمید که یکی از پرسونل بیمارستان بود
سعی کرد سارا را ارام کند.
دیگر ستاره همدمی نداشت. شریک غم ها و شادی هایش را از دست داده بود.
تنها در انتظار مرگ زندگی می کرد.
بعد از 2 سال حمید به خواستگاری سارا می رود.
در اخر سارا و حمید به ازمایشگاه می روند. هنکامی که حمید برای گرفتن جواب ازمایش به
ازمایشگاه می رود متوجه می شود سارا HIV دارد.
در راه برگشت حمید با یک حمله ی قلبی روبرو می شود و به بیمارستان منتقل می شود.
او از کمر به پایین فلج می شود.
بعد از چند سال سارا چشم از این جهان گشود.
مادر سارا (ستاره) ارزویی جز مرگ نداشت. تنها ارزویش مرگ بود....
حمید نیز سال های عمرش را به یاد عشق دیرینه اش سپری کرد.




آهای .... تویی که رفتنی بودی ... !!
چرا پس عاشقم کردی ؟؟؟؟



مثل طوفان همیشه در سفر بودن
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردیهای خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم خوش نیست غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شبو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه

هيچ كس دفترچه عمر مرا امضا نكرد.
هيچ دستي دست تنها يي مرا پيدا نكرد
آنقدر درحجم سنگين سكوتم مرده ام .
که سنگ حتي اين سكوت سرد را معنا نكرد .
موج دريا پشت درها ي دلم در انتظار.
اين كوير خسته را ابر كسي دريا نكرد .
بس غزل ها گفتم و بس راه ها رفتم ولي...
شعر حتي راز چشمان تو را افشا نكرد.
ذره ذره آب شد برف سكوت سرد تو.
رودها يه خلوتت باغ مرا زيبا نكرد ... !


قسم به اون خدایی که مهربونه درد دل عاشقاشو خوب می دونه
قسم به خورشیدی که روزا تابونه نور افکن دشت وبحرو بیابونه
قسم به اون باد بهاری و خنک که برام شاخه بید و می رقسونه
قسم به اون همدمی که با دیدنش صدای آواز منو می لرزونه
****
قسم به زخمهایی که خورده بودی زخمایی که دلم رو می سوزونه
قسم به دل که تنها مونده بازم اشکهایی که روی چشام روونه
قسم به قلبم که چه مهربونه به یادت هر شب میگیره بهونه
قسم به تو که عاشق تو هستم عشقی که عمری تو دلا می مونه
****
قسم به اون صدای نازنینت که وقت تنهایی برام می خونه
قسم به اون صورت و روی ماهت که عیب های دلم رو می پوشونه
قسم به روزگار به چرخ گردون به دنیایی که سر تا پاش زبونه
قسم به حرفهایی که می شنیدم حرف هایی که دلم رو می برونه
****
قسم به اون نگاه عاشقونه که باز داره دلم رو می شکونه
قسم به حرفهاییت که می شنیدم عشق ما مثل قصه ها میمونه
اون روزی که نگاه می کردم به تو فکر نمی کردم بشه عاشقونه
قسم به اون روزهایی که نباشی فکر میکنم که باز میشم دیوونه
****
قسم به زلفهام که شده پریشون با دست هایی که کرده اونو شونه
قسم به چشمام که به زیر بارون برای تو به سوی آسمونه
قسم به اون دیم دیریمی که دارم براش می سازم تو دل آشیونه
قسم به شعرایی که گفته نیکو وقتی بمیره یادگار میمونه

به پنجره ام نصب کرده ام
چیزی بجز غروب
اجرا نمی شود !
نمی دونم چی بگم از کجا بگم فقط می دونم این رسمش نیست بچه ها ...![]()
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريه دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست !

پسر حلقه اش را در آورد و روی پیشخوان گذاشت ، دختر نیم نگاهی به او کرد و سرش را
پائین انداخت ، پیر مرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت ، نیم نگاهی به هر
دوی آنان کرد ، حلقه را از روی ترازو برداشت و مشغول محاسبه قیمت شد ، پسر رویش را
به سمت دختر برگرداند و با اشاره سر چیزی به او گفت ، شاید فقط آن دختر میفهمید معنی
این اشاره چیست ، او هم حلقه اش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت ، پیرمرد اینبار نگاهی
تعجب آمیز به هر دوی آنان کرد و حلقه دختر را هم برداشت ، در حالی که مشغول محاسبه
قیمت حلقه ها بود ، از بالای عینگ بزرگش آندو را ورانداز میکرد ، دختر سرش را پائین
انداخته بود و پسر به نقطه نامعلومی خیره شده بود ، هیچکدام چیزی نمیگفتند انگار هر دو در
دنیای دیگری سیر میکردند ، پیرمرد ترجیح داد چیزی نگوید ، دسته اسکناسی را از زیر
پیشخوان در آورد و مشغول شمارش شد ، همینطور که داشت اسکناسها را میشمرد از شیشه
جلوی پیشخوان چشمش به دستان آندو افتاد ، آنچنان دستان یکدیگر را میفشردند که انگار
میترسیدند باد بیاید و دیگری را با خود ببرد ، پیرمرد دسته اسکناس را روی پیشخوان
گذاشت و گفت : آقا راضی باشین .پسر دسته اسکناس را برداشت و شروع به شمردن کرد ،
هنوز چند تای آن را نشمرده بود که دسته اسکناس را داخل جیبش گذاشت و ازپیرمرد تشکر
کرد ، نگاهی به دختر کرد و هر دو به طرف درب مغازه رفتند ، پسر مانند عقابی که بال
میگشاید تا فرزندانش را از باد و طوفان در امان دارد ، دستش را به دور شانه دختر انداخت ،
نگاه معنی داری به او کرد و آهسته او را به خود فشرد ، دختر دستمالی از جیبش در آورد و
بطرف صورتش برد وهر دو از مغازه خارج شدند .پیرمرد طلافروش با ناباوری این صحنه را
تماشا میکرد ، در تمام سالیان دور و دراز زندگیش بسیار دیده بود جوانانی را که با دنیائی امید
و آرزو برای خرید حلقه نامزدی میامدند و با چه ذوق و شوقی بعد ازخرید حلقه از او تشکر
میکردند و دست در دست هم ، لبخند زنان از آن مغازه خارج میشدند و میرفتند تا نوبت دیگری
برسد . بسیار هم دیده بود کسانی را که حلقه هایشان را برای فروش میاوردند و آنرا مانند
موجود مزاحمی روی پیشخوان میاندازند تا از شرش خلاص شوند اما هرگز ندیده بود اینچنین
عاشقانه به سراغش بیایند و وقتی حلقه هایشان را بر روی پیشخوان میگذارند ، بغض
گلویشان را بفشارد .پیرمرد دلش طاقت نیاورد ، حلقه ها را برداشت و به شتاب از مغازه خارج
شد ، چند قدم آنطرفتر دختر و پسر را دید که آهسته و بدون هیچ شتابی ، انگار سنگینترین
وزنه های دنیا را به پاهایشان بسته اند ، به طرف انتهای خیابان میروند ، بدنبالشان دوید
و دستش را بر روی شانه پسرگذاشت ، پسر بسوی پیرمرد برگشت و گفت : بله بفرمائید ،
پیرمرد با لحنی آرام و دلنشین گفت : پسرم حلقه را که نمیفروشند و سپس حلقه ها را که در دستان پر چین و چروکش بود
بسوی او دراز کرد و گفت : این حلقه بهترین یادگار شماست ، پولش هم پیش شما بماند ، هر وقت داشتید بدهید ، اصلا" این شیرینی عروسیتان .
پسر نگاهی به دختر کرد و با صدای بغض آلودی به پیرمرد گفت : اگر میذاشتن عروسی کنیم ،
حلقه هامون رو نمیفروختیم .
دختر دیگر طاقت نیاورد ، بغض امانش را بریده بود ، بازوی پسر را گرفت و با فشار محکمی
بطرف خود کشید و گفت : بیا بریم عزیزم .
پیرمرد هاج و واج کنار خیابان ایستاده بود و دور شدن آن دو نفر را نگاه میکرد ، دستمال
کوچکی را از جبیش درآورد ، عینکش را برداشت و آهسته قطره اشکی را که از گوشه چشمش
سرازیر شده بود پاک کرد . . . . . ..........
دست رو هر کی می ذارم بی وفا می شه!
اونم مثل بقیه ی ادما بی مرام می شه!
اونم می ره تو حقیقتش گم می شه!
اما دل من باز تو این دنیا تنها می شه!
نمی دونم چرا
این دل من بازم عاشق می شه!
اخر قصه ی عشقم یه بغض کهنست!
اما برای شکستنش اغوش کسی باز نمی شه!
می خوام گریه کنم اما نمی شه!
اخه اون که عاشق واقعییه پیدا نمی شه!
چه کنم عاقی که گناه نمی شه !
دل عاشق شکستن که رسم عاشق نمی شه!
نمی دونم چرا
این دل من عاقل نمی شه!
شاید دیگه عاشقی عین تو پیدا نمی شه!
اون که می ره اخه مجنون نمی شه!
لیلی تو غم غصه که اروم نمی شه!
اونی که میگه:فرهادم الهی بی تیشه بشه!
الهی که خودش یه روز عاشق بشه!
نمی دونم چرا
بی تو زندگی زیبا نمی شه....!![]()
بی تو این دتیام تیره و تار می شه....!![]()
